شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
152
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
[ 50 ] ذكر * قصد سلطان بكبس براق حاجب بكرمان و بازگشتن او از راه چون سلطان فتح تفليس كرد ، و در اقاصى ابخاز لشكر او « 1 » تركتاز نمود ، هر بار پيش از ان از جانب عراق آوازهء براق حاجب مىرسيد كه فضوليها مىكند . انقطاع خدمت معهود علاوهء آن بىادبيها شد ، و شرف الدّين على كه در عراق وزير بود روز بروز احوال او را به حضرت سلطان عرض ميكرد . در وقت آنكه سلطان به أبخاز بود ألاغ او رسيد كه : براق حاجب خيمهاى خود را بموضعى فسيح زده است ، و بدورى موكب سلطنت مغرور گشته . همّت سلطان كه دشوار را بر وى آسان كرده بود بر عزم كبس او بكرمان باعث آمد . شش هزار مرد جريده اختيار كرد و برادر خود غياث الدّين پيرشاه را با خود برد كه اگر كرمان مستخلص شود بر وى مقرّر باشد - چه از قديم كرمان ملك غياث الدّين بود و او از قلّت كفايت از دست داده و به براق غادر فاجر سپرده - و اثقال و حرم را بگيلگون گذاشت . و در اين وقت شرف الملك مقيم تفليس بود ، و بقاياى گرج را ببلايا مبتلى مىكرد . و من بسرمارى بودم ، و اخبار سلطان منقطع شده بود . يك روز متفكّر و مهموم نشسته بودم ، چاووشى از چاووشان سلطان درآمد ، و خبر قدوم سلطان * داد ، و گفت كه : سلطان فرمود كه : پلى كه بر راه سرمارى كه « 2 » بر جوى ارس است بسازند . برخاستم و بر سر پل رفتم و گفتم كه عمارت كردند . سلطان بمباركى عبور فرمود و بجانب شرقى شهر فرود آمد .
--> ( 1 ) - غّوارته ( متن عربى ) . ( 2 ) - اين « كه » زائد است .